![]() |
من و نیستی هایم |
![]() |
| هر چه هستم و نیستم برای رسیدن به توگریبان تمام نیستی هایم راپاره میكنم و هست میشوم درهر چه نیستی است |
|
به چشمهای خود دروغ نگوییم ... خدا دیدنی است ...
|
|
… و اين دل خسته تا هميشه در آسمان عشق تو پرواز ميکند .... و تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی ... من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گمگشته ام و تو آشنايی و راهنما ... من زندگی ام به یک مو بند است ... جسم خسته ام را دریاب که به دستهای نوازشگر تو محتاج است ، روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تابست ، قلب پر تپش ام را حس کن که برای رسیدن به تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست ، چشمهای غمگینم را ببین که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است ، بغض گلویم را بگیر که این همان درد دوری و دلتنگی است ، آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفت بزرگی از حسد در تن ضعیف و بیمارم است ، و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمیکنی ... اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم ، به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود ، دورها آوايی است که مرا می خواند .... اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی اللهم انی اسئلک ببهائک کله ... اللهم انی اسئلک باسمائک کلها ... |
|
2 نجواهای نورا در
سه شنبه سی و یکم شهریور 138816:50
|
|
سرآغاز ...
|
|
و در آغاز هیچ نبودیم ... و سپس نیز هم ! |
|
2 نجواهای نورا در
سه شنبه سی و یکم شهریور 138816:41
|
|
* صفحه اصلي * @ مکاتبه با نجوای درون @ آرشيو |
| ... و اين منم ... |
|
مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا: حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم! |
| ... يادش بخير قديما ... |
|
شهریور 1388 |
| دوستان |